
ادامه مطلب




هو الساقی
ای حلم و علم به هم درآمیخته!
ای بر شاخههای طوبای خدا، آویخته!
ای آفتاب علم و هدایت!
بر گلزار جانمان،
از تابش «شکر» و «هدایتِ» خویش بتاب
که از فرط «هدایت»،به اوج قله «شکر» بار یافتی
و «شاکر» و «هادی» لقب گرفتی.


هو الســاقی
نگويمت که همه ساله «مي» پرستی کن
سهماه «مي» خور و نهماه پارسا میباش
حلول ماه دلربای ولايت، ماه پرفضيلت رجب
بر همهی شما خوبان مبارک

هو الســــــاقی
در شـب لیله الرغــائب
1- اللهم اجعل قلبی لحبک متیما
2-اللهم نعوذ بک من شر شیطان رجیم
3-کاش این جمعه بیاید...
از دعای برای مهدی فاطمه فراموش نشود.
بخواهید تا با ظهورش حق را جلوه گـر نماید .
شاید لیلة الرغـائب دیگری نباشیم ...
امشب را پاس بداریم و برای یکدیگر
و برای کسانیکه دیگر در بین ما نیستند
... دعــــــا کنیم ...
به امید استجابت دعا
از ایزد منان
شما هــم آرزوهای خود را بنویسید
التـمــــاس دعـــــــا


هو الســـــاقی
درسـوره مـبـارکـه دهـر از شـراب بـهـشـتی گـفـته،
کـه بـه ظـن خـواجـه عبـدالله انـصـاری مـنـظـور
دیـــــــــدار روی
پـروردگـــــــــــــــاراسـت،


هو الساقی
زندگی زیباست
زشتیهای آن تقصیر ماست
در مسیرش هرچه نازیباست
آن تدبیر ماست
زندگی آب روانی است
روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست
همان می گذرد


هو الســـــاقی
ترسان از نردبــان بالا می رویم تا دست خدا را بگیریم
غافـــل از اینکه ... آن پایین …
خــــــد ا
نردبان را گرفته که ما
نیفتیم


هو الساقی
فاطـــمه یک یادبود ماندنی است
فاطـــمه تنها سرود خواندنی است
فاطـــمه علامه ساز مکتب است
فاطـــمه خیر کثیر کوثــر است


هو الساقی
مهمي كه گشته جهان روشن از فروغ جمالش
خدا به سوره كوثــر بيان نموده كمالش
يگـانه گل ياس گلستان نبي(ص)
يگانه نگين آفرينش
انسيه حوراء
فاطـــمه الزهــــراء ( س)
مقدمـت فرخنده و مبـــــارك باد .


هو الساقی
ای فاطـــــمه (س)
ای که بهترینی برخاتم انبیا نگینی
از عشق تو گشته عالمی مست
بی عشق تو راه هرچه بن بست

هو الساقي
وقتي به آسمان نگاه مي كنم ...
به عظمت دلت پي مي برم كه به اندازه آسمان است.
اين عظمت را مي توان از چشم هايت ديد .
اكنون كه در آسمان هستي ...
كاش مي شد ...!
لحظه اي صميميت و عطر وجودت را بار ديگر احساس كنم.
دستانت را ببوسم و نگاه مهربانت را
كه تمام وجود من است .
بار ديگر ببينم...
كاش مي شد ...!
در راه زندگي ام من و تو و خدا با هم بوديم.
هرچند اكنون تو پيش خدايي و خدا با من.
**************
تا مادر كيميا نشده .قدرش رو بدونيد.


هو الساقی
زندگی بافتن فرشیست هزار تار که نقشش عاریتی نیست
می بافیم و باز می بافیم تا به پایان رسانیم
و اگر بافتن پایانی نداشت چه سخت بود بافتن و بافتن..؟!


هو الساقی
انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد،
كوچك و حقير نيست.
او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد؛
او همه ي هستي را در خويش پيچيده است.
آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست،
اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است.
علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهر شبنم.
آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند،
با شگفتي دريافته اند كه
هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند،
او را بي كرانه تر مي يابند.
هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي،
در مي يابي كه او با هستي يگانه است.
او همه ي جها ن است.
اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان
به درون خويش سفر كن.
به ژرفاي خود برو.
خدا در توست.
كشفش كن.


هو الساقی
خجل شدم ز جوانی ، که زندگانی نیست
به زندگانی من ، فرصت جوانی نیست
من از دو روزه ی هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر ، که این عمر ، جاودانی نیست


هو الساقی
در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را


هو الساقی
پیغمبری که عمری غمخوار امتش بود
روی کبود زهرا (س) اجر نبوتش بود


هو الساقی
مرا به نور هم آواز مي كني بانو
به عطر عاطفه همراز مي كني بانو
مرا كه پنجره اي رو به عشق مي خواهم
به آب و آينه دمساز مي كني بانو
به يك اشاره دل بي نصيب شيدا را
پر از ترانه و آواز مي كني بانو
مرا كه تشنه يك جرعه جام ديدارم
به جرعه جرعه سرافراز مي كني بانو
چو غصه هاي دلم را به جلوه مي شكني
مرا لبالب پرواز مي كني بانو
براي رفع غم از خاطر پريشانم
هميشه زمزمه اي ساز مي كني بانو
ز عشق تو سخنم جاودانه مي گردد
مرا تو قافيه پرداز مي كني بانو
تمام پنجره هاي طلوع فردا را
به دست مهر و وفا باز مي كني بانو
من و خيال تو و بي كسي ! خدا نكند
قسم به عشق تو اعجاز مي كني بانو


هو الساقی
آن شب که ز سر هوش و به دل غوغا رفت
آن مونس جان و دل هم از آنجا رفت
خورشید و مه و ستاره ها می گفتند :
افسوس،علی جان زبرت زهرا رفت


هو الساقی
یا اامیر المومنین روحی فداک
آسمان را دفن کردی زیر خاک
آه را در دل نـهــــــــان کردي چـرا
مــاه را در گل نهان کردي چـرا
يا علي جان تربت زهرا کجاست؟
يـــادگار غربت زهرا کجـاست؟
تا ز نـورش ديده را روشـــــن کنم
بـر مـزارش شعلهها بر تن کنم
آه ازآن ســــاعت کهآتش درگرفت
جـــام را از ساقي کوثـر گرفت


هو الساقی
... و اینگونه بزرگ رفتن سعادتی است ....
که تنها نصیب انسانهای بزرگ می شود.
این است ایستاده مردن در راه عقیده.
و این است پایداری و استقامت و مردانگی
و این آرزوی همه یاران امام است
اینگونه با عالم خاکی وداع گویند و بزرگ بمانند.
به قول بزرگی که می گفت: این اندیشه است که می ماند.


هو الساقی
امام رفت و زمین ماند وما نیز بر زمین ماندیم
با داغ و جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش
اکنون این ماییم و امانت او
...


هو الساقی
... فاطمیه ...
.... فصل بیعت با علیست ...
... جرم زهرا...
.... گفتن ...یک ...
...یاعلی ....
.... است....


هو الساقی
فاطمیه خیمه گاه کوثر است
هیئتی در بین دیوار و دراست
فاطمیه عرصه رزمندگیست.....فتح نصرت خونبهای بندگیست


هو الساقی
فاطمیه قصه گوی رنجهاست
فاطمیه تفسیر سوز مرتضی است
فاطمیه شعر داغ لاله است
قصه زهرای ۱۸ ساله است
فاطمیه شرح دیوار و در است
دفتر در مقام سخت زینب پرور است


هو الساقی
شرارهاي بر جامه مرد نانوا افتاده بود.
بيتاب شده بود و تقلا ميكرد تا خاموشش كند.
جوانمرد از آن حوالي ميگذشت.
نانوا و تقلايش را ديد.
آهي كشيد و ايستاد و به درد گفت:
افسوس سالهاست كه ...
آتش خودخواهي و آتش ريا در دلمان افتاده است
و هيچ تقلا نميكنيم كه خاموشش كنيم.
اين شراره جامهمان را خواهد سوخت.
اما آن آتش جانمان را ميسوزاند؛
جانمان را و ايمانمان را.


هوالساقي
سلام بر نور خدا،
سلام بر روزهای سخت مقاومت.
سلام بر ایمان، جهاد، شهادت،
سلام بر سبكباران از قفس رسته
سلام بر سیمرغان پر شكسته،
سلام بر پرندههای زندانی.
سلام بر عشق آسمانی،
سلام بر سجادههای سرخ عبادت،
سلام بر زندگی منهای حقارت،
سلام بر شكوه ركوع،
سلام بر خلوص و خضوع
سلام بر معجزههای ایثار.
سلام بر لحظههای بیتكرار،
سلام بر روزهای پر رمز و راز،
سلام بر پرچمهای سرافراز،
سلام بر «خونين شهر».
سلام بر خرمشهر
آري !
آري ...! در آنروزهاي سخت مقاومت ،
خرمشهر، قلب ايران بود كه ميتپيد
و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود.
مظهر همه آن آرزوهایی بود كه :
جز در باز پسگيری شهر برآورده نمیشد.
خرمشهر ، همه ايران بود!
خرمشهر؛
سرزمینی از جنس
دلدادگیها، از جان گذشتگیها، سوختنها و خاکستر شدنهاست.
سلام بر یادگار سالهای عشق وحماسه،
سلام بر پایان شكیبایی،
سلام بر نماز نهایی،
سلام بر زخم رهایی،
سلام بر وجه خدایی.
سلام بر خونهای مطهّر،
سلام بر كربلای مكرّر،
"شهيد مرتضي آويني"


هو الساقی
اکنون اينگونه حرم تو را ميشکنند.
درب خانه ات رابه آتش کشيدند
و بادستان نامحرمشان باعشق،
طرح نيلي بر روي زيبا و لطيف تو حک کردند!
درب شعله ور را آنچنان بر سينه تو کوبيدند
که مسافر کوچکت بال گشود و نيامده عزم سفر کرد؟
واينگونه معناي حقيقي عشق را به جهانيان آموختي .
و امروز پس از عبور از ميان قرنها...
همواره اعجاز نام زيبايت قلب هرعاشقي را
جايگاه عشق زيباي تو ميسازد.
که ريحانه هستي و خوشبوترين ياس بهشتي
طاهره و پاکتر ازهرچه زلال است
و تهي ازهرچه زشتي وپليديست.
چشمانت را تا ابد مي پرستم و
از اعماق وجود به تو عشق خواهم ورزيد.
جرعه جرعه از جام تو خواهم نوشيد...
و مست و شيداي نام زيباي تو خواهم ماند
و با تمام وجود فرياد خواهم زد که :
خاک آستان پاک تو هستم
فاطمه بنت نبي


هو الساقی
آفتاب در میان آسمان بود.
گنجشک آدمیان را دید که دسته دسته بسوی مساجد در حرکتند .
بر شاخه ای نشست.
خــدا گنجشک را دید .
گنجشک گفت : می بینی بندگانت بسوی تو می آیند !
خـــدا گفت : آری . بندگانم و نه عاشقان !
گنجشک گفت : اما این هردو یکی اند ... نیستند !
خــــدا گفت:
عاشقانم بندگان منند . اما بندگان من هرگز عاشقانم نخواهند بود .
گنجشک متحیر مانند !
خــدا گفت :
آیا عاشقان نمی خواهند که با معشوق خود خلوت کنند !
گنجشک همچنان در سکوت بود !
خــدا گفت : دروغ می گویند آنان که دم از عشق من می زنند .
و چون شب فرا می رسد سر بر بالین خواب گذاشته و
چشم از دیدار من فرو می بندند
گنجشک گفت:
اما تو را در روشنایی روز هم میتوان دید .
خــدا گفت : آری !
همچون همه که با رکوع و سجودی عبادتم می کنند.
اما کجایند تا در خلوت نیمه شبان
مرا با عاشقانم ببینند .
گنجشک خیره در زمین مانده بود با خود اندیشید
" کــاش نیـمـــه های شــــب فرا می رســید "


هو الساقی
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود
و مجنون بدون اين که متوجه شود
از بين او و سجاده اش عبور کرد ٬
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد :
هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟
مجنون به خود آمد و گفت :
من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم ٬
تو که عاشق خداي ليلي هستي
چگونه مرا ديدی !؟؟
