* عاشق خدا ...!
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

هو الساقی
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود
و مجنون بدون اين که متوجه شود
از بين او و سجاده اش عبور کرد ٬
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد :
هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟
مجنون به خود آمد و گفت :
من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم ٬
تو که عاشق خداي ليلي هستي
چگونه مرا ديدی !؟؟
+ نویسنده: مومن ساعت: 21:45



